تبليغاتX
آبادان من ، ایران من
 
آبادان من ، ایران من
 
 
درباره ی آبادان
 
برای روشن نگه داشتن چراغِ «پری شادختِ» قصه پردازِ زمان ما، «سیمین دانشور» :

دانشکده ی ماــ ادبیات ــ همسایه ی ــ تقریبا ــ دیوار به دیوار دانشکده ی هنرهای زیبا بود و محل تدریس او.
هر وقت تحمل کسالت آور برخی از استادان مان را نداشتیم ، حتما سری به «هنر ها» می زدیم. کلاس درس «دانشور» همیشه ظرفیتش تکمیل بود و اغلب ، سرِ پا می ایستادیم.
درس که تمام می شد ، تازه کلاس اصلی شروع می شد. با دانشجویان راه می افتاد و خوش خوشک به «تریا»ی دانشکده می رفتیم . می پرسیدیم از هر دری و هر مقوله ئی غیر از درس و چه حاضر جواب بود و خوش لهجه و خوب گفتار. در یکی از همین نشستها بود که وقتی حرف به «میدان شهیاد» کشیده شد ؛ گفت: «عینهو برج ایفل میمونه که ختنه شده »!
یادداشت رضا ستار دشتی
 |+| نوشته شده در  ساعت 13:40  توسط محمد خدری  | 
 

تا خُلف وعده نکرده باشم ، باید حدیث شائنِ ظهور وحضور کلاس چهارم* ادبی دبیرستان «ابن سینا» را بیاورم. مطلب از این قرار که : در آن احوالی ــ که ذکرش پیشتر رفته ــ غریقی بودم ، که«دست و پائی می زند از بهر جان»**و به هر پاره تخته ئی ، چنگ می اندازد . معلمی خیّر ــ آقای جلال زاده ــ متقاعدم کرد که از «طبیعی» به«ادبی» کوچ کنم.(بر این باور بود که ، در این رشته ــ دست کم ــ می توانی ، دردهای اجتماعی مردم را بهتر بشناسی! ــ شرم حضوروادب بسیارش ، مانع از آن بود که بگوید ، حالا درمانش پیش کِش ت.)
اما مشکل این بود که ما فقط پنج نفر بودیم و امکان تشکیل کلاسی نبود. از بختِ ــ خوب ، یا بدِ ــ ما ، ده دوازده تا شاگرد دبیرستان «دکتر فلاح» ــ که معدل شان به حدّ نصاب ورود به«سیکلِ» دوم ، نرسیده بود ــ در کارنامه شان دست برده بودند و به عنوان موآخذه و تنبیه شان ــ شاید هم ، زهرِ چشم گرفتن از دیگران ــ آنها را به آن کلاس پا در هوا«تبعید» کردند و باعث خیر، یا شاید ، شرّی شدند وگرنه ، حالا در خدمت تان نبودم و مزاحمِ وقت عزیزتان نمی شدم.
کلاس مان ، کاملا نا همآهنگ بود. دبیران بلا تکلیف بودند و نمی دانستند ، درس را از کجا شروع کنند و با کدام متر؛ فهم بچه ها را بسنجند.
مخصوصا «دکتر نراقی» ــ دبیر روان شناسی و فلسفه و منطق ، حسابی کلافه می شد.اقای «واعظ» ــ دبیر عربی ــ هم ، به شوخی یا جدّی آن ها را «مستمع الآزاد» می نامید.
مخاطب آقای «فردوس» ــ دبیرسختگیرادبیات ــ تقریبا ، فقط همان پنج نفر بودیم.از همین رو بود که هر سال یکی دو تا از تبیعیدی ها از قافله جا می ماند و کلاس مثل لباسی بی کیفیت ، آب می رفت و کوتاه و کوتاه تر می شد.
وقتی دکتر نراقی رئیسِ دبیرستان رازی شد ، مجبور بود ، کلاس ما ، ــ که سرجهاز عروس ــ ش ، بودیم را ، با خودش به رازی منتقل کند. دفتر و دستک مان را جمع کردیم و دنبالِ سرش راه افتادیم و راهِ خانه به مدرسه ام ، کوتاهِ کوتاه شد
......................................................
*آن سال ها تحصیلات دبیرستانی به دو«سیکل» اول و دوم تقسیم می شد و هر دوره ، سه ساله بود. دوره ی اول عمومی و از سال چهارم ، به سه رشته ی طبیعی ، ریاضی و ادبی تقسیم می شد.( که اولی پر جمعیت ترین بود و آخری به زور وبرحسب تصادف، تشکیل می شد.)
**از «مثنوی» حضرت «مولوی» و قصه ی پر رمز و راز «طوطی و بازرگان»ش.
اگردر پیِ حلّ این معمّای عرفانی هستید ، می توانید از «حیاتِ عاشقان» بهره ئی ــ هرچند مختصر ــ بگیرید که نمایشِ رهائی ازجذبه هایِ«تن»ست ، برای نجات جانِ«جانِ» خود و پیوستن ، به «اصلِ خویش» ست.
 
یادداشت از رضا ستار دشتی
*********************************************************
پیوست:

پوزش به امید بخشش!

 

اگرشما ، در میان آن گروه از «بچه های» مهربانِ«آبادان» ما ، هستید، که بین سال های 55 تا آغاز جنگ ، دانش آموز دبیرستان های «جامع امیر کبیر» و «رازی» آبادان بوده باشید؛ لطف کنید وبه این پیر که غریبه هم نیست ــ هرچند که غریب دیار غُربت ست ــ پیامی بنویسید . شاید بتوانم بابت خطائی احتمالی ــ ناشی از بی اختیاری ــ پوزشی بخواهم ، به امید بخشش. ( البته هنوز «غزل خدا حافظی» را نسُروده ام  ــ  وبه این زودی هم خیالش ندارم ــ اما «این شُتر»ی که دَمِ هر خانه ئی می خوابد ــ کسی را خبر نمی کند. دور از جان شما!) پیشاپیش ، سپاس.

 
 |+| نوشته شده در  ساعت 11:56  توسط محمد خدری  | 
مساله‌ای که این روزها خیلی فکرمون رو مشغول کرده بود، این بود که هیچ وقت با خودم فکر نمیکردم روزی برسد که یک فیلمساز ایرانی برنده جایزه اسکار شود ولی نه تلویزیون خبری اعلام کند و هم بعضی‌ها از این اتفاق ناراحت بشوند...مثل اینکه روزی فوتبال ایران جام جهانی! را ببرد ... ولی در خبرهای تلویزیون این موضوع اعلام نشود!!  

حالا میرسیم به نظریه‌های کسانی که در درجه اول با فیلم و در درجه دوم با موفقیت‌های این فیلمساز مشکل داشتند:

اولین نظریه که بین تمام مخالفان مشترک است... نظریه دروغگو نشان دادن ملت ایران:

خوب این دسته از تحلیلگران! بر این اعتقادند که جایزه‌های این فیلم ننگی! بیش نیست و باعث سیاهنمایی در مورد ملت ایران است..

خوب؛ حالا میپردازیم به تحلیلی که ببینیم آیا این قضیه صحت دارد یا خیر:

چگونه میشود یک فیلم از اخلاقیات یک طبقه اجتماعی و یک رگه‌ای از جریان اجتماعی... به کل ملت ایران تعمیم داده میشود؟

آیا اگر در یک فیلم نشان داده شود فردی سودای فرنگ نشینی دارد، اینگونه القا میشود که همه مردم آن کشور همینگونه‌اند؟... یا اگر شخصی در فیلم دروغ بگوید یعنی همه آن مردم دروغ گویند...؟

در سال 1999 در هالیوود فیلمی ساخته میشود به نام «زیبای آمریکایی» که پاشیدن یک خانوده را در شرایط اجتماعی آمریکا یا همون «آمریکن لایف استایل» که در این فیلم زن خانواده به شوهرش خیانت میکند... دختر خانواده با پسری ارتباط دارد... تا جایی که دختر خانواده سودای قتل پدر و زن خانواده سودای قتل همسر خود راپیدا میکند، در حالی که از اول فیلم مرد خانواده به دنبال ارتباط با دختری همسن و سال دخترش است. در آخر هم به خاطر بدبینی یک فرد ارتشی که همسایه آنان بوده، مرد خانواده به قتل میرسد.

و آیا بعد از دیدن این فیلم یا فیلمهایی از این دست، این به ذهن بیینده خطور میکند که همه آمریکایی‌ها زنانشان خیانتکار، دخترانشان بی عفت و مردانشان به دنبال خیانت هستند؟
در صورتی که این فیلم دارای رتبه 41 از 250 فیلم برتر سایت «آی.ام.دی.بی» است، برنده 5 اسکار و 86 جایزه دیگر است.

آیا بعد از موفقیت‌های این فیلم افرادی بودند که به فیلم حمله کنند؟
خیر... چون در یک فیلم اولین مولفه‌ای که دیده میشود، درام فیلم هست و تاثیرگذاری یک فیلم بر محور شخصیت‌های آن فیلم و همچنین همذات پنداری بیننده با داستان و احوالات شخصیت‌های فیلم.

به علاوه، به خاطر اسکاری که امسال فیلمی آرتیست برد، در فرانسه جشن ملی برگزار شد...

میرسیم به «وودی آلن» که خودش یک فیلمساز مستقل و حتی ضد هالیوود هست به گونه‌ای که در چند سال اخیر مثل امسال نه در آکادمی اسکار شرکت کرده است و نه در گلدن گلوب. وی درباره «فیلم جدایی نادر از سیمین» میگوید: «نه تنها از سینمای ایران بلکه از به طور کل از سینما توقع اینگونه فیلمی رو نداشته که روی او چنین تاثیر گذاشته باشد....»

همچنین اسپیلبرگ که فیلم جدایی نادر را بهترین فیلم سال میداند.

همچنین واکنش روزنامه‌های مردمی که حتی در رژیم اشغالگر قدس نوشته‌اند که این فیلم نگرش مردم اسراییل را نسبت به ایران عوض کرده و وجود قاضی در فیلم و دموکراسیی که در فیلم نشان داده شده، مردم این کشور رو متعجب کرده است...
همچنین تهیه کننده فیلم آرتیست (که امسال 5 اسکار برد) به آقای فرهادی گفته بودند که «کاش من تهیه کننده فیلم جدایی بودم»

میخواهم بگویم در روزگاری که فیلمهای فجیعی مانند سنگسار ثریا و شرایط ساخته میشود و دیده میشود فیلم «جدایی» تاجی بر سر سینمای ایران است...

همچنین سخنرانی‌های فیلمساز که کاملا نشان دهنده هوش سرشار  فیلمساز دارد... در روزگاری که بیشتر رسانه‌ها در دستان صیهونیست میچرخد و منتظرند که مثلا فیلمسازی مانند فرهادی هم بیاید و حرف سیاسی بزند و آنها در رسانه‌ها از او سوء استفاده کنند...

فرهادی میآید و از فرهنگ درخشان ایران و ایرانی میگوید و اینگونه افکار عمومی را تسخیر میکند

روی سخن من با شما کاربران عزیز:

لحظه‌ای خودتان  را جای یک فرد فرانسوی یا آمریکایی بگذارید، در روزگاری که دایره اخلاق در هالیوود بسیار تنگ شده است، «جدایی» فیلمی است که در آن آخر خلافشان دروغ‌هایی است که از شرایط و اتمسفر به انسان تحمیل میشود.. که در آخر جلوی همین دروغ ها را هم کلام الله مجید میگیرد... عشق به پدر... و عطش راستی .. این است شرافت ایرانی...

حال میرسیم به بررسی جوایز که چرا مثلا به این فیلم جایزه تعلق گرفته است و اتهامات دوستان در داخل ایران:

اولین بحثی که هست، بحث سیاسی بودن جایزه‌های فیلم جدایی نادر از سیمین است که به قول مسعود فراستی، جامعه ایران رو جامعه اگزوتیک نشان میدهد برای همین جایزه گرفته است!

اولین سخنی که باید عرض کرد.... در اکثر کشورها مانند آمریکا و فرانسه... نظام سرمایه داری و حمایتی به مراتب بیشتر از مسائل سیاسی حائز اهمیت هستند...

اکثر موفقیت فیلم جدایی به خاطر پخش کننده فیلم  یعنی کمپانی معتبر «سونی پیکچرز» که تمام جشنواره‌ها حساب ویژه‌ای برای این کمپانی قائلند... نه اینکه فقط به خاطر کمپانی سونی باشد، نه ... اصولا تاثیر پخش کننده بیشتر به دیده شدن فیلم توسط داوران و قشر مختلف جامعه کمک میکند، به طوری که خیلی از فیلمهایی که پخش کننده درست حسابی ندارند، توسط داوران با فست فروارد دیده میشوند!

برخلاف سخنان مسعود فراستی که جوایزی مانند اسکار و گلدن گلوب را سیاسی میدانند، عرض میکنم که سیاست تاثیر زیادی در انتخاب فیلمها بویژه در گلدن گلاب را ندارد... ولی با این حال اگر جشنواره‌ها را کنار هم بگذاریم، اسکار سیاسی ترینشان هست... ولی تا چه حد؟ تا این حدی که به طور مثال فیلم «آواتار» کلی اسکار میبرد... «گنجینه درد» هم کلی اسکار میبرد. ولی بهترین فیلم آن فیلمی میشود که بیشتر به منافع آمریکا بخورد... ولی گلدن گلاب را آواتار که یک فیلم ضد جنگ و ضد سیاست‌های کاخ سفید است، میبرد....

میبینیم که سیاست هم آنچنان تاثیری ندارد که مطلقا کل جایزه‌ها به یک فیلم برسد. پس جایزه‌های فیلم «جدایی» که 56 عدد به اضافه گلدن گلاب و اسکار و جایزه منتقدان لس آنجل هست هیچوقت نمیتواند سیاسی باشد.

البته میبینم که نظر مسعود خان فراستی که در برنامه هفت گفته بود جایزه بهترین فیلم خارجی رو فیلم اسراییلی میبرد و جدایی بهترین فیلمنامه را میبرد، کاملا اشتباه بود و این عدم جهانبینی مسعود فراستی رو میرساند..

حال کاری که دولت آمریکا میکند...

همیشه اهداف آنان غیر قابل دسترس ساختن نخبگان ماست؛ چه با ترور کردن آنها چه با تعریف کردن از آنها!

میبینیم که سخنگوی وزارت خارجه آمریکا تاکنون 2 بار به اصغر فرهادی تبریک گفته است... به نظر شما این کار چه هدفی رو دنبال میکند؟

اگر مانند برخی افراد فکر میکنید که بله ... اهداف آمریکا و صهیونیست در فیلم «جدایی» تامین شده است، پس حتما این فیلم و کارگردان یک مشکلی دارند...

بدانید که همان لحظه که این فکر به ذهن شما خطور کرد، دولت آمریکا به هدف خود رسیده است.... چون بزرگترین هدفی که آنان دنبال  میکنند، تفرقه میان حکومت و مردم ... و مردم با مردم است... و افرادی هستند که با سوء استفاده از سخن امام امت... (که میفرمودند: هرگاه دیدید آمریکا شما را تشویق میکند بدانید راه را اشتباه رفته اید).... سعی در تخریب این فیلم و فیلمساز دارند... ولی نمیدانند که با این کارهایشان بزرگترین هدف آمریکا یعنی تفرقه و دور شدن از یکدیگر را دارند.. برآورده میکنند... دولت آمریکا کاملا از وجود امثال کیهان یا سلحشور خبر دارند... و با اینکار‌ها میخواهند فیلمساز نخبه ما را از ایران دور کنند و به سرنوشت کیارستمی ها... و شجریان‌ها مبتلا کنند..

و کلام آخر اینکه فیلم جدایی بهترین فیلم در چند دهه اخیر است و میتواند بزگترین تاثیر مثبت را در جامعه ما بگذارد، چون بزرگترین دوست برای انسانها «آیینه» است و این «آیینه» است که معایب ما و محاسن ما را میگوید و ما با شناخت این مسائل میتوانیم جامعه و خودمان را به بهترین صورت  اصلاح کنیم.
 |+| نوشته شده در  ساعت 18:36  توسط محمد خدری  | 
سری خاطرات استاد رضا ستار دشتی:

                                                                          

!خیش بعضی ها گودترست

و خاطرِ بعضی ها ، عزیزتر.

اولین معلمم ــ زنده یاد ــ آقای« ذاکری» بود که وقتی ــ در سن حدود ده سالگی ــ می خواستم دبستان را شروع کنم، امتحانی گرفت تا برایم تعیین کلاس کند.( از پنج ، شش سالگی مکتب رفته و قرآن خوانده بودم.) معلم کلاس سوم بود و مرا در کلاس خودش پذیرفت. بعد از سه ، چهار ماه چنان رفیق شده بود که مثل بچه های کوچه مان مرا با نام کوچکم صدا می کرد و اگر پیغامی برای خانمش داشت مرا می فرستاد. اغراق نیست ، اگر بگویم نیمی از بچه های دبستانی آن سالها دست کم با نامش آشنا بوده اند. چرا که همه ی «قلم نی» های بچه ها را او می تراشید.(نستعلیق را بسیار خوش می نوشت.) علاقه ای به فوتبال داشت و بانی و باعث اولین آشنائی من با «حمید برمکی» شد.( که بعد ها هم تیمی ما در «جم و شاهین» آبادان بود و مهاجم بعدی تیم ملی ایران شد.) در توصیف حمید می گفت:« توپ رو پاش مثل حلوا رو پاروی حلوا پزه ، هر جور بخوات می چر خونه تش!»

البته در سر ندارم که از همه ی معلم هایم یادی کنم ، چرا که در حد حوصله ی مردم امروز ما نیست. فقط از آنهائی میگویم که مُهر حضورشان، در کارنامه ی خاطرم ، پر رنگ تر ست. اما این، بدان معنا نیست که دیگران را فراموش کرده باشم،حاشا! . مثلا، یکی شان باکلید بلند خانه ی شرکتی ش میزد تو سر بچه ها . برای تشویق، آهسته میزد واگرتنبیهی بود محکم میکوبید!(جای شکرش باقی بود که دبستان سینا درمانگاه کوچکی با پرستار داشت!) دیگری ظاهرا معلم سرود بود و تریاکی و الکلی. با مطرب های «بنگاه شادمانی» شاپور یهودی ویالون میزد وشبی در عروسی یکی از دوستان ، چنان منگ بود که وقتی همکارانش رفته بودند اتاق دنجی تا خودشان را بسازند، او هنوز آرشه می کشید و کله ش روی سازش، افتاده بود. تا از دیگران عقب نیفتد، تلنگری به شانه اش زدم، چنان ولو زمین شد که گوئی گُرزی به کت و کولش خورده بود!

**************************************

در باب دبیرانم آقایان واعظ و دکتر نراقی پیش از این و در همین صفحه آورده ام و تکرارش مایه ی ملال ست. فقط این را بگویم که این دو بزرگوار را ، پیش از دبیرستان، دیده بودم و تا حدی آشنا ئی داشتیم. ده دوازده ساله گی که «مکبّر»نمازِ جماعتِ شیخ عبدالرسول قائمی بودم ، آن ها به امامت او مغرب وعشایشان را در دبستان «استقامت» می خواندند که در همسایگی ما بود.(حوالی دبیرستان رازی)

******************************


یک شب که زیر چراغ کوچه مان، درس می خوندیم ، سر و کله ی دبیر انگلیسی مون ــ مست و ملنگ ــ پیداشد و نفهمیدیم چی شد که یهو دیدیم افتاده تو حفار پر لجن. قلابدست گرفتیم و درش آوردیم. بردمش تو حومک بی دوشمون ویک سطل آب دادم دسش که سر و جونشه بشوره.بابام گفت بچه اون کتری آبجوشِ رو «فریمز» بیار، بریز روش تا اقل کم، آبش «ملول» بشه .لباس نیمداری بش دادیم و رونه ش کردیم. فرداش گفت، ساعت جیبی ش گم شده.

با ،«جعفر جن» ــ که از سر ناداری، مدرسه را ول کرده بود وتُو کوچه ها، «خاکِ مکینه»* می فروخت ــ قرار گذاشتیم که اگر پیداش کنه، خرجِ سینما بهمنشیر و دو استکان« باسورک» و «کلخونگ»** مهمونم باشه! تُو لجن ها گشت و پیداش کرد.«وستن واچ»اصل بود و «واتر پروف» کامل. بردم که بش بدم ، نگرفت. اصرار کردم، گفت بده به بابات.

پدرم امتناع کرد وگفت باید از «آقا» بپرسم. گفتم، خودش بخشیده. گفت فرق نمی کنه، مال آدم عرقخور، اگه حروم نباشه،مکروهه. گذشته ازاین، ممکنه هنوز مس بوده.

فتوا را گرفت وبا اکراه قبولش کرد.هم از این رو بوده شاید، که ساعت ، بی وفائی کرد و سال بعدش تو حرم «کاظمین» گم و کور شد. پدرم رضا یا نارضا، می گفت، ازشرِ مال مکروه خلاص شده !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه «مکانیک» و« ماشین» قاطی بشن و دشداشه ی عربی تنش کنین، میشه «مکینه» که کارخانه ی آردسازی باشه. «خاک مکینه» خاکه و سبوس گندم باقی مانده ی این کارخانه ها بود که به جای مایع ظرفشوئی امروزی مصرف می شد. **کلخونگ و باسورک نوعی بادام  ست.

**************************************************.

 

بعضی معلمها رفیق خوبی بودند و خاطرشان عزیز است و خاطره شان مانا ی زندگی.

نمونه ی زنده اش ــ که زندگیش دراز باد ــ معلم و رفیق‌مان جلال‌زاده است . ناسپاسی ست اگر از اویادی نکنم. معلمی که به گردن من یکی حق بزرگی دارد. از آن سالی می‌گویم که در پی غیبتهای بسیار؛ در آستانه‌ی اخراج دائم و ترک تحصیل از دبیرستان بودم. ناظم «امیر کبیر» ــ آقای «حکمت آرا» ــ می گفت، دشتی تو لااقل زنگ اول شمبه و آخر پنشمبه بیا تا ما بگیم از اول تا آخر هفته سر کلاس بوده ای. حدیث«درعنفوان جوانی» و دوره‌ی بی قراری، «چنان که افتد و دانی» بود. راه سختی سپرده ام که مگو،شور عشقی «چشیده ام که مپرس»!

جلال‌زاده در وانفسای چنین پریشانحالی، به دادم رسید. از دکتر قلی‌پور ــ رئیس بهداری ــ گواهی استعلاجی چند ماهه گرفت و در کلاس چهارم ادبی ثبت نامم کرد. سبب خیری شد و مایه ی عاقبت به خیری خودش.

( باید در فرصت های بعدی ــ اگر خدا بخواهد و کفاف عمری باشد ــ ازحکایت آن کلاس چهارم ادبی هم ، خاطره ئی بیاورم )

 |+| نوشته شده در  ساعت 11:31  توسط محمد خدری  | 
گزارش زیر نگاهی به ورزش آبادان و شهری دارد که به روایتی در بسیاری از رشته‌های ورزشی سرآمد و پیشگام بوده است.

خبرگزاری فارس: آبادان نخستین بودن را بسیار تجربه کرده است

در هر خانه‌ای که بروی اینجا ورزشکاری به رویت می‌خندد، ورزشکاران بالقوه‌ای که برای به فعل تبدیل شدن استعدادهایشان نیازمند تمرکز گوشه‌های چشم هستند.

استعدادهای ورزشی در دیاری که در آن با تردید پاسخ می‌دهیم به این پرسش که آبادان را متعلق به ورزش بدانیم و یا ورزش را متعلق به آن، هنوز هم آن چه را که درون دارند با کنیه «نهفته» شناخته و بسیار بوده‌اند اینجا مردان و زنانی که به زاویه رفتن محکوم شده‌اند تنها و فقط به خاطر سرخوردگی.

آبادان هنوز هم شهر ورزش است چه بخواهی و چه نبینی! در شهر من، آبادانی برای تندرستی و به خاطر قهرمانی زمان گذاشته و هزینه می‌کند.

اینجا آن کودکی که هنوز هم ورزش کردن را به شکل کلاسیکش پسندیده و کوچه و برزن را به عنوان نقطه شروع برمی‌گزیند، هدف را مسعود شجاعی شدن ترسیم کرده و با هر بار جلوی آینه رفتن دوست دارد رضا باقرزاده باشد و علی رستمی.

آن دخترک همشهری‌ام زمانی که می‌داند طاهره اسلامی هم‌بومش نخستین زن مسلمان راه ‌یافته به رقابت‌های اسنوکر بین‌المللی است، آمال را برای طاهره شدن نقاشی کرده و می‌داند که می‌تواند.

حسین وفایی و تصویرهای قاب گرفته از او بر دیوار اتاق آن پسرک 10 ساله‌ای که می‌داند حسین تا سالیوان شدن تنها چند گام نه چندان بلند فاصله دارد و رویایی که آن نوجوان می‌بیند در حالیکه وفایی شده!

اینجا همه می‌خواهند و همه استعداد دارند همانند حسین، رضا، طاهره و علی، در آبادان ورزش و خون هم‌زمان در رگ‌ها سیال بوده و از آبادانی، دویدن و تحرک را که بگیری انزوا را به او هدیه داده‌ای.

اینجا ورزش شاد می‌کند مردمی را که برای این تلفیق خوش‌فام تفریح و فعالیت بدنی ساعت‌ها به خیابان‌ها ریخته و بوق ممتد می‌نوازند.

کدامین خبر را سراغ داری که به شهر شادی عمومی بخشیده به اندازه آن روزی که سربلندی صنعت نفت و تیم فوتبال آن «تیتر نخست» این دیار می‌شود.

کدام مرد و زن حتی فارغ از فوتبال را سراغ داشتی که در آن شب شادی را بایسته خود ندانسته و با در آغوش گرفتن شرجی آن ساعات مانا به خیابان نریخته و فریاد نزند: خوش آمدی آبادان.

پس اینجا هنوز هم شهر ورزش است با همه جفاهای روا شده و تمام ندیدن‌ها، اینجا هنوز هم تاریخش را سربلند دیده و به روزهایی مفتخر است که مستند و استوار در آن حرف نخست ورزش ایران را زده و هرجا قرار بود مثالی ورزشی زده شود بی‌شک نام آبادان و ورزشکاران آن به شکلی چکادوار رفیع نشان داده شده و جایی برای حرف و حدیث باقی نمی‌گذارد.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ساعت 23:16  توسط محمد خدری  | 
 
  بالا