|
آبادان من ، ایران من
|
||
|
درباره ی آبادان |
پوزش به امید بخشش!
اگرشما ، در میان آن گروه از «بچه های» مهربانِ«آبادان» ما ، هستید، که بین سال های 55 تا آغاز جنگ ، دانش آموز دبیرستان های «جامع امیر کبیر» و «رازی» آبادان بوده باشید؛ لطف کنید وبه این پیر که غریبه هم نیست ــ هرچند که غریب دیار غُربت ست ــ پیامی بنویسید . شاید بتوانم بابت خطائی احتمالی ــ ناشی از بی اختیاری ــ پوزشی بخواهم ، به امید بخشش. ( البته هنوز «غزل خدا حافظی» را نسُروده ام ــ وبه این زودی هم خیالش ندارم ــ اما «این شُتر»ی که دَمِ هر خانه ئی می خوابد ــ کسی را خبر نمی کند. دور از جان شما!) پیشاپیش ، سپاس.










!خیش بعضی ها گودترست
و خاطرِ بعضی
ها ، عزیزتر.اولین معلمم ــ زنده یاد ــ آقای« ذاکری» بود که وقتی ــ در سن حدود ده سالگی ــ می خواستم دبستان را شروع کنم، امتحانی گرفت تا برایم تعیین کلاس کند.( از پنج ، شش سالگی مکتب رفته و قرآن خوانده بودم.) معلم کلاس سوم بود و مرا در کلاس خودش پذیرفت. بعد از سه ، چهار ماه چنان رفیق شده بود که مثل بچه های کوچه مان مرا با نام کوچکم صدا می کرد و اگر پیغامی برای خانمش داشت مرا می فرستاد. اغراق نیست ، اگر بگویم نیمی از بچه های دبستانی آن سالها دست کم با نامش آشنا بوده اند. چرا که همه ی «قلم نی» های بچه ها را او می تراشید.(نستعلیق را بسیار خوش می نوشت.) علاقه ای به فوتبال داشت و بانی و باعث اولین آشنائی من با «حمید برمکی» شد.( که بعد ها هم تیمی ما در «جم و شاهین» آبادان بود و مهاجم بعدی تیم ملی ایران شد.) در توصیف حمید می گفت:« توپ رو پاش مثل حلوا رو پاروی حلوا پزه ، هر جور بخوات می چر خونه تش!»
البته در سر ندارم که از همه ی معلم هایم یادی کنم ، چرا که در حد حوصله ی مردم امروز ما نیست. فقط از آنهائی میگویم که مُهر حضورشان، در کارنامه ی خاطرم ، پر رنگ تر ست. اما این، بدان معنا نیست که دیگران را فراموش کرده باشم،حاشا
! . مثلا، یکی شان باکلید بلند خانه ی شرکتی ش میزد تو سر بچه ها . برای تشویق، آهسته میزد واگرتنبیهی بود محکم میکوبید!(جای شکرش باقی بود که دبستان سینا درمانگاه کوچکی با پرستار داشت!) دیگری ظاهرا معلم سرود بود و تریاکی و الکلی. با مطرب های «بنگاه شادمانی» شاپور یهودی ویالون میزد وشبی در عروسی یکی از دوستان ، چنان منگ بود که وقتی همکارانش رفته بودند اتاق دنجی تا خودشان را بسازند، او هنوز آرشه می کشید و کله ش روی سازش، افتاده بود. تا از دیگران عقب نیفتد، تلنگری به شانه اش زدم، چنان ولو زمین شد که گوئی گُرزی به کت و کولش خورده بود!**************************************
در باب دبیرانم آقایان واعظ و دکتر نراقی پیش از این و در همین صفحه آورده ام و تکرارش مایه ی ملال ست. فقط این را بگویم که این دو بزرگوار را ، پیش از دبیرستان، دیده بودم و تا حدی آشنا ئی داشتیم
. ده دوازده ساله گی که «مکبّر»نمازِ جماعتِ شیخ عبدالرسول قائمی بودم ، آن ها به امامت او مغرب وعشایشان را در دبستان «استقامت» می خواندند که در همسایگی ما بود.(حوالی دبیرستان رازی)******************************
یک شب که زیر چراغ کوچه مان، درس می خوندیم ، سر و کله ی دبیر انگلیسی مون ــ
مست و ملنگ ــ پیداشد و نفهمیدیم چی شد که یهو دیدیم افتاده تو حفار پر لجن. قلابدست گرفتیم و درش آوردیم. بردمش تو حومک بی دوشمون ویک سطل آب دادم دسش که سر و جونشه بشوره.بابام گفت بچه اون کتری آبجوشِ رو «فریمز» بیار، بریز روش تا اقل کم، آبش «ملول» بشه .لباس نیمداری بش دادیم و رونه ش کردیم. فرداش گفت، ساعت جیبی ش گم شده.با ،«جعفر جن» ــ که از سر ناداری، مدرسه را ول کرده بود وتُو کوچه ها، «خاکِ مکینه»* می فروخت ــ قرار گذاشتیم که اگر پیداش کنه، خرجِ سینما بهمنشیر و دو استکان« باسورک» و «کلخونگ»** مهمونم باشه! تُو لجن ها گشت و پیداش کرد.«وستن واچ»اصل بود و «واتر پروف» کامل. بردم که بش بدم ، نگرفت. اصرار کردم، گفت بده به بابات.
پدرم امتناع کرد وگفت باید از «آقا» بپرسم. گفتم، خودش بخشیده. گفت فرق نمی کنه، مال آدم عرقخور، اگه حروم نباشه،مکروهه. گذشته ازاین، ممکنه هنوز مس بوده
.فتوا را
گرفت وبا اکراه قبولش کرد.هم از این رو بوده شاید، که ساعت ، بی وفائی کرد و سال بعدش تو حرم «کاظمین» گم و کور شد. پدرم رضا یا نارضا، می گفت، ازشرِ مال مکروه خلاص شده !ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگه «مکانیک» و« ماشین» قاطی بشن و دشداشه ی عربی تنش کنین، میشه «مکینه» که کارخانه ی آردسازی باشه. «خاک مکینه» خاکه و سبوس گندم باقی مانده ی این کارخانه ها بود که به جای مایع ظرفشوئی امروزی مصرف می شد. **کلخونگ و باسورک نوعی بادام ست
.**************************************************.
بعضی معلمها رفیق خوبی بودند و خاطرشان عزیز است و خاطره شان مانا ی زندگی
.نمونه ی زنده اش ــ که زندگیش دراز باد ــ معلم و رفیقمان جلالزاده است . ناسپاسی ست اگر از اویادی نکنم. معلمی که به گردن من یکی حق بزرگی دارد. از آن سالی میگویم که در پی غیبتهای بسیار؛ در آستانهی اخراج دائم و ترک تحصیل از دبیرستان بودم. ناظم «امیر کبیر» ــ آقای «حکمت آرا» ــ می گفت، دشتی تو لااقل زنگ اول شمبه و آخر پنشمبه بیا تا ما بگیم از اول تا آخر هفته سر کلاس بوده ای. حدیث«درعنفوان جوانی» و دورهی بی قراری، «چنان که افتد و دانی» بود. راه سختی سپرده ام که مگو،شور عشقی «چشیده ام که مپرس»!
جلالزاده در وانفسای چنین پریشانحالی، به دادم رسید. از دکتر قلیپور ــ رئیس بهداری ــ گواهی استعلاجی چند ماهه گرفت و در کلاس چهارم ادبی ثبت نامم کرد. سبب خیری شد و مایه ی عاقبت به خیری خودش.
( باید در فرصت های بعدی ــ اگر خدا بخواهد و کفاف عمری باشد ــ ازحکایت آن کلاس چهارم ادبی هم ، خاطره ئی بیاورم )

در هر خانهای که بروی اینجا ورزشکاری به رویت میخندد، ورزشکاران بالقوهای که برای به فعل تبدیل شدن استعدادهایشان نیازمند تمرکز گوشههای چشم هستند.
استعدادهای ورزشی در دیاری که در آن با تردید پاسخ میدهیم به این پرسش که آبادان را متعلق به ورزش بدانیم و یا ورزش را متعلق به آن، هنوز هم آن چه را که درون دارند با کنیه «نهفته» شناخته و بسیار بودهاند اینجا مردان و زنانی که به زاویه رفتن محکوم شدهاند تنها و فقط به خاطر سرخوردگی.
آبادان هنوز هم شهر ورزش است چه بخواهی و چه نبینی! در شهر من، آبادانی برای تندرستی و به خاطر قهرمانی زمان گذاشته و هزینه میکند.
اینجا آن کودکی که هنوز هم ورزش کردن را به شکل کلاسیکش پسندیده و کوچه و برزن را به عنوان نقطه شروع برمیگزیند، هدف را مسعود شجاعی شدن ترسیم کرده و با هر بار جلوی آینه رفتن دوست دارد رضا باقرزاده باشد و علی رستمی.
آن دخترک همشهریام زمانی که میداند طاهره اسلامی همبومش نخستین زن مسلمان راه یافته به رقابتهای اسنوکر بینالمللی است، آمال را برای طاهره شدن نقاشی کرده و میداند که میتواند.
حسین وفایی و تصویرهای قاب گرفته از او بر دیوار اتاق آن پسرک 10 سالهای که میداند حسین تا سالیوان شدن تنها چند گام نه چندان بلند فاصله دارد و رویایی که آن نوجوان میبیند در حالیکه وفایی شده!
اینجا همه میخواهند و همه استعداد دارند همانند حسین، رضا، طاهره و علی، در آبادان ورزش و خون همزمان در رگها سیال بوده و از آبادانی، دویدن و تحرک را که بگیری انزوا را به او هدیه دادهای.
اینجا ورزش شاد میکند مردمی را که برای این تلفیق خوشفام تفریح و فعالیت بدنی ساعتها به خیابانها ریخته و بوق ممتد مینوازند.
کدامین خبر را سراغ داری که به شهر شادی عمومی بخشیده به اندازه آن روزی که سربلندی صنعت نفت و تیم فوتبال آن «تیتر نخست» این دیار میشود.
کدام مرد و زن حتی فارغ از فوتبال را سراغ داشتی که در آن شب شادی را بایسته خود ندانسته و با در آغوش گرفتن شرجی آن ساعات مانا به خیابان نریخته و فریاد نزند: خوش آمدی آبادان.
پس اینجا هنوز هم شهر ورزش است با همه جفاهای روا شده و تمام ندیدنها، اینجا هنوز هم تاریخش را سربلند دیده و به روزهایی مفتخر است که مستند و استوار در آن حرف نخست ورزش ایران را زده و هرجا قرار بود مثالی ورزشی زده شود بیشک نام آبادان و ورزشکاران آن به شکلی چکادوار رفیع نشان داده شده و جایی برای حرف و حدیث باقی نمیگذارد.
بقیه در ادامه مطلب
|
|